اين شعر مربوط به ۹ سال پيشه
يه شب خواب ديدم تو يه بيابون تنهاي تنها هستم. حيرون و سرگردون. نمي دونستم کجام يا اصلا چرا اونجام؟
بعد از چند لحظه يه صدايي شنيدم.
کسي رو نمي ديدم. فقط صدا بود. يه صداي پر طنين و جذاب. برام شعر مي خوند منم گريه مي کردم. نميدونم چرا؟ فقط گريه.
از خواب که بيدار شدم اون شعر رو رو يه تيکه کاغذ نوشتم.
بعدها فهميدم اين شعر بر اساس ترتيب نت هاي سنتور بوده
بشنو از من چون حکايت مي کنم
با صدايم من صدايت مي کنم
ناله هايم قصه هاي تلخ توست
ضجه هايم قطره هاي اشک توست
مي بود ميخواره اي کافر شده
رانده از مي خانه و ساغر شده
فا ي من فاي فنا در کوي يار
دادن جان و نگه بر روي يار
سل سلامي کآرزو داري ز يار
تا که خون سرخ ريزي پاي يار
لا يعني نه تو لايق نيستي
تو شبيه يک شقايق نيستي
سي سيه روزي که تنها مانده است
از تمام عاشقان جا مانده است
دو دوصد شوق پريدن از قفس
زهر باشد زندگي بي همنفس
ر رها گشتن رسيدن تا خداست
پر گشودن چشم بستن باصفاست
حال مي معني ديگر مي دهد
جام مي از بار ديگر مي دهد
مي مي جام بلا نوشيدن است
خلعتي رنگ جنون پوشيدن است
فا شده فاي فنا در کوي يار
دادن جان و نگه بر روي يار